حکایت ازدواج جوانی با عنایت امام رضا(ع)
گفت: من اهل کاشمر هستم و پدرم در آنجا به من کم مرحمتی میکرد؛ لذا بیاجازۀ او پیاده به قصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس آمدم و چون نمیدانستم کجا بروم و کسی را هم نمیشناختم، یکسره به حرم مطهر مشرف شدم و زیارت کردم؛ ناگهان در بین زیارت، چشمم به دختری افتاد که با مادر خود به زیارت آمده بود، عاشق و فریفته او شدم و سپس کنار ضریح آمدم و از حضرت آن ازدواج با دختر را طلب کردم.
مدتی با حضرتش درد و دل کردم و ناگهان صدا بلند شد که: «أیّها المسلمون فی أمان اللّه» میخواستند درِ حرم را ببندند. من هم از حرم بیرون شدم و جلو کفشداری دیدم فقط کفشهای من باقی مانده و یک نفر هم جلو کفشداری ایستاده است. مرا که دید، صدایم زد و گفت: نصراللّه کاشمری تو هستی؟ گفتم: بله. گفت: شما را خواستهاند؛ با من بیا، من گمان کردم از طرف پدرم به دنبالم آمدهاند، اما وقتی وارد خانه شخص شدیم، صاحبخانه با برادر همسرش صحبت میکرد و میگفت: امروز خواهر و خواهرزادهات به حرم رفته بودند و من خوابیدم، خواب دیدم کسی به سراغم آمد و گفت: حضرت رضا (ع) شما را میطلبد، رفتم و دیدم حضرت در ایوان روی قالیچهای نشسته است و فرمود: این میرزا نصراللّه دختر تو را دیده و او را از من میخواهد، حال تو دخترت را به او تزویج کن؛ من چون از خواب بیدار شدم، فرستادم جلو کفشداری او را پیدا کنند و اکنون او را به نزد من آوردهاند. نظر شما در مورد این قضیه چیست؟ برادر همسرش گفت: وقتی حضرت رضا (ع) امر فرمودهاند، من چه بگویم؟! چنین شد که آن مرد دخترش را به من تزویج کرد و شکر خدا من به وصالم رسیدم. این است که میگویم هر چه میخواهی از این بزرگوار بخواه. (کرامات رضویه، ج1، ص110؛ علی اکبر مروّج)
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که خواجه خود روش بندهپروری داند
منبع:تسنیم
... به لطف خداوند متعال تا کنون در قالب (منبر و تالیف کتاب) به تبلیغ مشغول بوده ام و از امروز به میمنت ولادت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام تصمیم دارم در فضای اینترنت به عنوان یک رسانه ی موثر حضور داشته باشم