|
مسجد امین السلطان بالاتر از میدان امام خمینی بابای من خوش گذران ترین و عیاش ترین وبی عاطفه ترین مردی بود که به چشم دیده بودم.او آدمی لاابالی بودوبه هیچ چیز اعتقادنداشت نه به پیامبرنه به خداوندحتی بروزقیامت درحقیقت اعتقاد پدرم برای هر مردثروتمندیکه عاطفه هم نداشته باشدمتمسک خوبی برای خوشگذرانی بود
اولین بار۹ساله واز جشن تکلیف مدرسه برگشته بودم ومشغول نماز بودم که پدرم بی اعتقادی رابه من هم تزریق کرد.اومهر نمازراازروبرویم برداشت وچادرراازسرم کشید وگفت:نماز خواندن واین کارها مال آدم های تنبله که چون پول ندارندوبلدنیستند که پول در بیاورند می نشینند جلو خداوندوردمی خوانند. این آموزش اول که همراهبود با بک جایزه نفیس عروسک سخنگو که آن زمان داشتن آن برایم آرزوبود قدم اول پدرم برای هم کیش کردن تنها فرزندش با خودش بود. از آن به بعدهر روزسعی میکرد به من بفهماند که اعمال مادرم که زنی نماز خوان وروزه گیراست چیزی جز خرافات نیست.به من گفت:دخترم جهنم وبهشت کدامه؟توی زندگی هرکس کیف بکنه برده وهرکس لذت نبرده بعد از مرگش زیر خاک می پوسه. با درسهای اعتقادی چنین پدری بزرگ شدم البته مادرم نیز خیلی سعی کردکه من به راه پدرم نروم واعتقاداتم ازبین نرود ولی راستش را بخواهیدپدرم با تکیه به ثروت آباء واجدادی اش رگ خواب را پیدا کرده بودوبه همین دلیل وقتی دیپلم گرفتم یک بی اعتقاد بودم. ودرست در همان روزها بود که جنازه تکه تکه شده پدرم را ته دره پیدا کردند تا من نیز کلی به خود بیایم صبح هفتم محرم بود که پدرم با دو سه نفر از زنهای معلوم الحال قرار گذاشته بود تا به ویلای کاملا خصوصی اش در جاده چالوس بروند وموقعی که صندوق عقب ماشینش را پر از مشروب وانواع خوراکی می کرد تا راه بیفتدمادرم که لباس مشکی عزا بر تن داشت به او گفت:منصور تو که سالی پنجاه هفته دنبال این کارها هستی ....لا اقل به حرمت اعتقادات مردم که شده این ده دوازده روزدست از این کارها بردار....اما پدرم که مادرم برایش حکم یک کنیز ویک برده را داشت از اینک مادرم آنطور عریان حرفش رازده بود طوری عصبانی شدکه با مشت کوبید توی صورت او که از دماغش خون زد بیرون وبعد به خدمتکارخانه گفت :در را باز کن وپس ازنشستن پشت فرمان رو به مادرم کرد وگفت :موقعی که داشتی عزاداری می کردی از خدا جونت بخواه که جواب این مشت منو بده سپس شیشه مشروبی را که کنار دستش بود سر کشید و قهقه کنان ادامه داد به سلامتی هرچه آدم بی عقله صدای قهقه پدرم حتی از سر کوچه به گوش می رسید من نیز که آن روزها ۱۸ساله شده بودم کنار مادر مظلومم ومعصومم نشسته ومشغول پاک کردن خون از روی صورت او بودم.وقتی هم دیدم مادرم با آن نگاه دل شکسته اش مسیری راکه پدرم رفته بودنگاه می کند از سر غضب وخشم گفتم :خب مادرلا اقل تو هم یک کاری بکن اگر ازش شکایت بکنی میندازنش زندان....یا چرا همین الان به پلیس زنگ نمی زنی وشماره ماشینش رو به پلیس نمی دهی تا اورا با همه مشروباتش بگیرنش؟ اما مادرم لبخندی تلخ بر چهره نشاند وپاسخ داد چرا من کاری بکنم؟اگر اون کسی که بابات این همه توهین بهش کرددلش بخوادچنان گوش مالی بهش می ده که نفهمه از کجا خورده بعد از آن حرف مادرم رفت کنار تلوزیون تا با صدای نوحه خوانی امام حسین(ع)در مراسم عزاداری شرکت کند ومن نیز کتاب های داستانم را برداشتم ومشغول خواندن شدم و....تا اینکه حوالی ظهرصدای زنگ تلفن به گوش رسید وصدای شومی که تا آخر در گوشم خواهدبود از آن سوی خط گفت :متاسفانه ماشین پدرتون به علت سرعت زیاد سقوط کرده ته دره....... (اطلاعات هفتگی ۱۹ مهر۱۳۸۵ص۱۴
۰
|
|